۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

«مالکوم ایکس»و«مارتین لوترکینگ»

امروز که ایالات متحده ی آمریکا رئیس جمهوری آفریقایی تبار و مسلمان زاده دارد برای کسانی که تاریخ نمی خوانند تصور این که حدود 50سال قبل در همین کشور «کوکلوس کلان»های نژادپرست سیاهپوستان را «لینچ» می کردند یا زنده زنده می سوزاندند دشوار است.
بازخوانی تجربه ی دهه ی 1960 آمریکا برای ما که در حال مبارزه با یک ساختار نژاد پرست شبه مذهبی هستیم مفید است.
مالکوم ایکس
پدر مالکوم ایکس یک کشیش سیاهپوست بود که توسط نژادپرستان کوکلوس کلان ربوده شد و به طرز وحشتناکی مثله شد.چند سال از مفقود شدن او گذشت تا بالاخره جنازه ی تکه تکه شده اش را پیدا کردند.مادر مالکوم به بیمارستان روانی منتقل شد و مالکوم درخیابان های محله های فقیرنشین رها شد.در آن زمان مالکوم فقط 12سال سن داشت.در چنین شرایطی مالکوم ایکس به گروه های گانگستر پیوست و در 18 سالگی به زندان افتاد.جرم او سرقت بود و 8سال در زندان به سر برد.مالکوم ایکس در زندان مسلمان شد و پس از خروج از زندان جنبش اعتراضی خشونت آمیز سیاهپوستان را رهبری کرد.«پلنگ های سیاه»به مقابله به مثل پرداختند.آنها نیز به اموال نژادپرستان حمله می کردند،می شکستند و به آتش می کشیدند.
مارتین لوترکینگ
در آن سال ها اگر سفیدپوستی وارد اتوبوسی می شدو صندلی خالی نبود سیاهپوستان موظف بودند صندلی خود را برای اوخالی کنند.اما خانم«رزا پارکس» که روزی سخت را پشت سر گذاشته بود حاضر به خالی کردن صندلی خود نشد و پلیس او را به این جرم دستگیر کرد.سیاهپوستان که 70% مسافران اتوبوس های شهری را تشکیل می دادند اتوبوس ها را تحریم کردند و اتوبوسرانی مجبور به عقب نشینی و لغو این قانون نژاد
پرستانه شد.
«مارتین لوترکینگ» کشیش سیاه پوست رهبری این مبارزه ی مدنی را به عهده داشت.او با خشونت مخالف بود و به روش گاندی(آهیمسا) جنبش را اداره می کرد.
مارتین لوترکینگ جایزه ی صلح نوبل را دریافت کرد.
مالکوم یا مارتین؟!
امروزه کسانی که تاریخ جنبش سیاهپوستان را مرور می کنند روش مارتین لوترکینگ را تجویز می کنند.از نظر بسیاری از نظریه پردازان،«لیبرال دموکراسی»نه یک هدف بلکه یک روش است.روش«لیبرال دموکراسی»روشی «زمان بر» است و با «بردباری» و «استقامت» به پیروزی می رسد،ویژگی هایی که از نظر فرهنگی در ما ایرانیان رشد زیادی نکرده اند.
پایان راه!
گرچه مالکوم ایکس و مارتین لوترکینگ از دو روش کاملا متفاوت به مبارزه با نژادپرستی برخاستند.نژادپرستان با هر دوی آنها معامله ی یکسانی کردند : هر دو نفر را کشتند!
تصور این که مبارزه ی مدنی مبارزه ی بی خطری است تصور باطلی است.چه با خشونت به میدان آییم و چه با مسالمت ،باید خود را برای آماج   خشونت شدن آماده کنیم!مگر نویسندگانی که در قتل های زنجیره ای مثله   شدند به جز«قلم»ابزار دیگری در دست داشتند؟!
آیا می توان با مشی فکری اگزیستانسیالیست و روش لیبرالیسم پای در مسیری حماسی گذاشت؟!   

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

از گوگوش تا سروش!

چندی پیش روزنامه ی کیهان(توپخانه ی رسانه ای حکومت فاشیست ایران)در سرمقاله ای تحت عنوان «از گوگوش تا سروش» جریان جنبش سبز ایران را مورد تمسخر قرار داده بود.از دیدگاه سرمقاله نویس کیهان،این که طیفی گسترده از ایرانیان در درون جنبش سبزجای گرفته اند نقطه ی ضعف و باعث شرمساری جنبش سبز است در حالی که دقیقا جنبه ی افتخارآفرین جنبش سبزهمین گستردگی طیف طرفداران آن است.
«انحصارطلبان»از خاطر برده اند که یکی از رموز پیروزی انقلاب 1357 ،همگرایی اقشار مختلف جامعه ی ایران دور محور هدف واحد«حذف حاکمیت استبدادی»بود.
اگر عکس های سانسور نشده ی راهپیمایی های روزهای انقلاب را مرور کنیم می بینیم که در کنار عکس های آیت الله خمینی ،عکس های دکتر مصدق و دکتر شریعتی در دست مردم بودند.در عکس های سانسور نشده ،بانوان بدون حجاب مذهبی دوش به دوش بانوان مذهبی دیده می شوند.طیف ایرانیان خواستار تغییر نظام استبدادی از حزب توده و چریک های فدایی خلق گرفته تا نهضت آزادی و هیات های موتلفه گسترده بود.انحصارطلبان که در تمام این سال ها عکس ها و مدارک مربوط به انقلاب را سانسور و «دستکاری» کرده اند خود نیز گرفتار «خودفریبی» شده اند و باور کرده اند که راهپیمایی های عظیم میلیونی علیه نظام استبدادی پهلوی توسط روحانیون مدیریت می شدند و شرکت کنندگان آن غالبا از مساجد بیرون آمده بودند!
قطار جمهوری اسلامی که روزی از روی ساواکی ها و درباری ها عبور کرد بلافاصله شروع به بیرون انداختن مسافران خود کرد.ابتدا گروه های چپ را بیرون انداخت.بعد نوبت به اقلیت های مذهبی رسید.آنگاه به سراغ  ملی گراها رفت.سپس ملی مذهبی ها بی رحمانه از قطار بیرون انداخته شدند.پس از آن نوبت به منتقدان به اقدامات خلاف شرع و قانون اساسی رسید.درنهایت تنها مسافران رسمی این قطار بازجوها،شکنجه گران و پیروان چشم و گوش بسته ی ولی فقیه و عاشقان ریاست اند.این مسافران رسمی بی رحمی را تا جایی رساندند که کسی را که مترجم «منشور جهانی حقوق بشر» بود(محمدجعفر پوینده) و نویسنده ای که کتاب«تمرین مدارا» را نوشته بود(محمد مختاری) را نیز دریدند و ازقطار بیرون انداختند!
این که این قطار حتی برای مراجع تقلید برجسته ی شیعه(مرحوم آیت الله العظمی منتظری و نیز آیت الله العظمی صانعی) و دین پژوهان برجسته ای چون محسن کدیور و عبدالکریم سروش نیز جا ندارد جای شرم دارد اما مسافران رسمی امروزی این قطار چنان دچار «خودشیفتگی بدخیم» و «خودفریبی عمیق»اند که به سکونت در چنین قطاری افتخارمی کنند.قطاری که همچون قطار هسته ای احمدی نژاد «نه ترمز دارد و نه دنده عقب!».
لنین در جایی می نویسد:«انقلاب ها پیروز می شوند نه به این دلیل که قدرت آنها بر قدرت حکومت ها می چربد بلکه به این دلیل که حکومت ها در مقابل انقلاب ها دچار چنان افراطی می شوند که خود،به سوی نابودی پیش می روند»    
هفته ی پیش که دیدم در امام زاده صالح تجریش تصویر بزرگ علی خامنه ای را روی قبله نصب کرده اند و نمازگزاران روی به سوی اوبه رکوع و سجده می روند به یاد گفته ی لنین افتادم!
چه نسبتی است بین اسلامی که ادعای «جهان شمول»بودن و«فطری»بودن و «رحمة للعالمین» بودن دارد و قطاری که «دربست»در اختیار«علی و حوضش»،بی ترمز ودنده عقب به سوی «کوچه ی علی چپ» در حرکت است؟!

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

بررسي يك فاجعه ملي با نگاه روانشناسي

ژاك لاكان-روانكاو فرانسوي-روان انساني را شامل سه بخش مي داند:
غريزه حيواني ، زبان و تاريخ.
در باب غريزه حيواني (كه فرويد آن را Instinct  مي ناميد و كرچمر آن را Temperament )در فرصتي ديگر برايتان خواهم نگاشت اما اين روزها پرداختن به اجزاي غير بيولوژيك برايم مهمتر است چرا كه قطعا در سي سال اخير ژن و بيولوژي مردم اين كشور تغيير نكرده است اما اتفاقات مهمي در آن رخ داده اند:
- در اين سي سال جمعيت كشورمان 2برابر شده اما جمعيت زندانيان آن 10 برابر شده !!
- در اين سي سال جمعيت كشورمان 2 برابر شده اما آمار مرگ و مير اعتياد 30 برابر شده !!
- كشور ما اكنون رتبه اول اعتياد به مواد مخدر ،رتبه اول مرگ و مير تصادفات جاده اي و رتبه اول فرار مغزها (مهاجرت نخبگان) را در جهان دارد!(جامعه شناسي خودماني-حسن نراقي)
- آمار زندانيان ايران 2 برابر ميانگين جهاني است و اكنون تعداد زندانيان ايران 3 برابر ظرفيت زندانهاي كشور است !(گزارش وزير دادگستري و مدير كل توسعه زندانهاي كشور)
- ايران پس از چين رتبه اول اعدام در جهان و رتبه اول تعداد روزنامه نگاران زندانی را دارد ! ( گزارش كميته حقوق بشر سازمان ملل )
چرا چنين شده است ؟!
اگر غريزه و مزاج ما تغيير چشمگيري نكرده است ( چرا كه قاعدتاً تغييرات بيولوژيك در طول هزاران سال واقع مي شوند نه چند دهه ) پس بايد در " زبان " و " تاريخ " علت اين فاجعه را جستجو كنيم .
ژان پياژه و رشد شناختي
ژان پياژه اعتقاد دارد كه هر چه در جايي تنوع ( Diversity ) ، غنا (  Richness ) و پيچيدگي ( Complexity  ) در زمينه اطلاعات بيشتر باشد رشد شناختي بيشتر است . بنابراين " جامعه باز " – آنچنان كه كارل پوپر نام مي نهد – باعث رشد فرهنگي يك جامعه مي شود و " جامعه بسته اطلاعاتي " باعث پسرفت فرهنگي مي شود .
نمونه چنين پديده اي در چين و هونگ كونگ ديده شد . از دهه 1950 كه انقلاب كمونيستي مائو در چين پيروز شد فضاي چين فضاي " تك صدايي " و " سانسور اطلاعات " شد ( اكنون نيز عليرغم تحولات اقتصادي هنوز چين بصورت تك حزبي اداره مي شود و سانسور اطلاعات و فيلتر شدن اينترنت در آن ادامه دارد ! )
در همين حال قرارداد بين چين و انگلستان باعث شد كه بندر هونگ كونگ تا سال 2000 ميلادي خارج از حاكميت مائوئيزم باقي بماند . نتيجه اين شد كه چند دهه پس از آن اميد به زندگي ( طول عمر مورد انتظار ) در هونگ كونگ ( همان ژنتيك چيني ها ) نزديك به 10 سال بالاتر از چين باشد . ( كتاب مديريت استراتژيك – فرد ديويد ) و رتبه هوش ( IQ  ) هونگ كونگي ها در جهان اول و رتبه چيني ها درجهان هشتم باشد ! ( اين رتبه بندي را در سايت ويكي پديا مي توانيد ملاحظه كنيد . در ضمن در اين رتبه بندي ايرانيان رتبه شصتم جهان را دارند ! )
جامعه تك صدايي افرادي را تربيت مي كند كه رشد شناختي پاييني دارند و از نظر پياژه پايين بودن رشد شناختي يعني " تفكر عيني " ( Concrete  ) به جاي " تفكر انتزاعي  " ( Abstract ) .
تفكر عيني ، اقتصاد ، شعر !
عيني بودن تفكر باعث مي شود كه اين ملت تفاوت " زبان اقتصاد " و " زبان شعر و قصه " را در نيابد ! در اقتصاد دو بعلاوه دو مي شود چهار اما در شعر و قصه دو بعلاوه دو هر چه " دلبر " بخواهد مي شود :
( مرا مگو كه چوني ؟ به هر صفت كه تو خواهي ! )
ماجراي حذف يارانه ها در شرايطي كه دولت ( بر خلاف نص قانون اساسي ) تبديل به يك " كارفرماي بزرگ " شده است و سازمان برنامه و بودجه و مديريت و برنامه ريزي و شوراي  پول و اعتبار را منحل كرده است ؛ استقلال نظام بانكي را از بين برده است ، به مجلس شوراي اسلامي حاضر نيست حساب پس بدهد و بالاخره به گزارشات تخلف كه ديوان محاسبات منتشر مي سازد نيز بي اعتنا است بيشتر يك شعر و شوخي است تا يك برنامه اقتصادي ، اما " تفكر غير انتزاعي " مانع از اين است كه اكثريت مردم توان ادراك و واكنش مناسب را داشته باشند .
تفكر عيني ، تاريخ ، اسطوره
عيني بودن تفكر باعث مي شود كه ملت ما تفاوت "  تاريخ " و " اسطوره " را در نيابد !
آيين هاي اسطوره اي و داستانهاي سمبوليك ( از طي الارض كردن اولياء دين گرفته تا آب حيات در ظلمات يافتن خضر و روي آب راه رفتن شمس تبريزي ) كه بايد با عينك " نماد خواني و رمز گشايي " ( ميتولوژي و هرمنوتيك ) به آنها نگاه شود براي ملت ما به همان اندازه " تاريخي " بنظر مي رسند كه ماجراي جنبش مشروطه ، ملي شدن نفت و جنگ جهاني دوم !
نتيجه گيري
محدود ساختن " آزادي بيان " و جريان  تک صدايي اطلاعات باعث افت رشد شناختي ملي در ما شده است . " زبان " و " تاريخ " كه اجزاي انساني روان اند دچار بيماري شده اند و نتيجه آن رشد لجام گسيخته خشونت ، قانون ستيزي و تكانش گري است . ( گزارش رئيس سابق قوه قضائيه حاكي از اين است كه در كشور يك ميلياردي هندوستان در سال ، چهار ميليون پرونده قضايي تشكيل مي شود در حالي كه در كشور هفتاد ميليوني ايران در سال هشت ميليون پرونده قضايي تشكيل مي گردد ! )
راه حل
الف : در صورتي كه حاكميت اهميت موضوع را بپذيرد و در حل اين مشكل مشاركت كند راه حل هاي زير يشنهاد مي شود :
1-      آزادي بيان ، همانطور كه در قانون اساسي آمده است ، رعايت شود .
2-      حاكميت به " قانون احزاب " و " قانون شورا ها " كه فرصت " نهادينه شدن چند صدايي " را فراهم مي كنند مقيد گردد .
رعايت موارد فوق در غالب قوانين فعلي امكان پذير است و برآورده نشدن آنها رفتاري " غير قانوني " محسوب مي گردد .
ب : در صورت عدم همكاري حكومت ، نخبگان جامعه از طرق زير مي توانند جريان فاجعه آميز فرهنگي را متوقف نمايند :
1-      گسترش استفاده از اينترنت توسط اقشار مختلف جامعه ( كارگران – معلمان – كسبه – بازنشستگان )
2-      تشكيل " اتاق هاي فكر " در سطح محله ها ، شركت ها و جلسات سنتي فرهنگي
3-      گسترش آموزش " رياضي " ( زبان منزه ) و " تاريخ " ( علم تاريخ و تاريخ غير رسمي ).

جورج اورول،فروید و توتالیتاریسم

جورج اورول،رمان نویس انگلیسی و خالق رمان های معروف قلعه ی حیوانات(مزرعه ی حیوانات)،دخترکشیش و 1984 خود را یک نویسنده ی سیاسی می داند.او اعتقاد دارد که هرگاه تصمیم گرفته غیرسیاسی بنویسد چیز«مزخرفی» از آب درآمده است.
اما «اریک فروم» روانکاو معروف-که او نیز دیدی سیاسی اجتماعی به مقوله ی سلامت روان داشت-اعتقاد دارد که کتاب 1984 جوروج اورول گرچه ترسیم هنرمندانه و عمیقی از یک حکومت توتالیتاریست (تمامیت خواه) را به نمایش می گذارد،تلقی صرفا سیاسی  از آن نگاه کاملی نمی باشد.
«تصادفا» سال گذشته،همزمان با انتخابات ریاست جمهوری(کودتای 1388) کتاب 1984 را می خواندم.«جورج اورول» به ظرافت جامعه ای را ترسیم می کرد که در آن ستاد جنگ را «وزارت صلح» نامیده اند،مرکز سانسور اطلاعات و فریب افکارعمومی را «وزارت حقیقت»نام نهاده اند و مرکز مخوف شکنجه و بازجویی دگراندیشان«وزارت عشق» نام دارد.
در آن ایام،خواندن روایت عمیق جورج اورول رنجم را عمیق تر می کرد اما چاره چیست؟ به قول اگزیستانسیالیست ها رنج بردن از حقیقت زندگی بهتر است از لذت بردن از زندگی بزک کرده و گریم شده!
کمی گذشت تا آنقدر آرام گرفتم که بتوانم به سخن اریک فروم توجه کنم و و1984 را ازعینکی غیرسیاسی بازخوانی کنم.
هنگامی که«وینستون»-قهرمان داستان-در«وزارت عشق» شکنجه می شود«خودآگاهی اش» تسلیم سیستم می گردد اما هیچ شکنجه ای نمی تواند «ناخودآگاهی» وی را تسخیر کند:او همچنان شب ها «رویاهای ممنوعه»می بیند و «سیستم» می داند که رویاها ،بذر واقعیت اند و تلاش دارد که رویاهای او را در هم بشکند.
اینچنین است که «وینستون» را به اتاق 101می برند،جایی که همه ی زندانیان ازنام آن به خود می لرزند.
در اتاق 101 وینستون با«موش های گوشتخوار گرسنه» مواجه می شود و به« تمامیت»در هم می ریزد.
چرا مواجهه با«موش ها» تا این اندازه سهمناک است ؟!
«جورج اورول» ازقرار دادن «موش ها» در اتاق 101چه مقصودی دارد؟!
اینجاست که «اورول» به ظرافت ازتک نگار فروید تحت عنوان  “Rat man” بهره می گیرد.فروید بیماری دارد که دچار وسواس فکری است.او تصاویر مزاحمی در ذهن دارد که فرمانده دیکتاتور یگانی که در آن خدمت وظیفه اش را انجام  می دهد برای تنبیه او از«موش های گوشتخوار گرسنه» استفاده می کند.فروید با تحلیلی «زبان شناسی»در عمق ناخودآگاه این مرد جوان وسواسی،تداعی های زبانی بین«موش ها»و «سنت های شرم آور خانوادگی» را کشف می کند.
«ریچارد بوبتی» در کتاب «فروید به عنوان فیلسوف»این تحلیل فروید را به تفصیل شرح داده و چگونگی برداشت «ژاک لاکان» روانکاو فرانسوی را نیز از آن آورده است.
«جورج اورول» با وام گرفتن«موش ها» از فروید می خواهد بگوید اساس دیکتاتوری از خانواده شروع می شود و دیکتاتوری یکی از شکل های «اریستوکراسی رنج» است که "بنیان های زبانی-آئینی" دارد.
تا زبان چاپلوسانه و متملقانه،اشعار مدحی و آئین های مقدس سازی و بت تراشی باقی است اوضاع ما همین است که هست!
باید«سنت های شرم آور خانواده ی ملی مان» را در هم بشکنیم تا «موش های گرسنه ی گوشتخوار» رویاهای ما را در هم نشکنند.
باید تلاش ناتمام قهرمانان فرهنگی همچون میرزا ملکم خان،احمد کسروی و صادق هدایت را از سر گیریم و خانه را از پای بست بازسازی کنیم.

** "1984" را انتشارات نیلوفر با ترجمه ی صالح حسینی و "فروید به عنوان یک فیلسوف" را نشر ققنوس با ترجمه ی سهیل سمی منتشر کرده است.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

داستان یک سقوط

در این مقاله برآنم که به این سوال پاسخ دهم:
*چرا انقلاب 1357به سراشیبی فاشیسم فرو افتاد؟
-چه شد که قرائت انسان مدارانه (اومانیستی) از مذهب که در آثار دکتر شریعتی تجلی می یافت جای خود را به قرائت ایدئولوژیک داد ؟
-چه شد که جریان های معتدل،منطقی و اخلاق مدار به حاشیه رانده شدند و جریان های تندرو،انحصارطلب و واپس گرا سکان دار اصلی حکومت شدند؟
قصه بقایی-فردید-آیت
این سه چهره ی نه چندان مشهور سهم بزرگی را در انحراف انقلاب از جریان اصلی بازی کردند:
مظفر بقایی-احمد فردید و سید حسن آیت
بقایی از رقبای سیاسی دکتر مصدق بود.رقابت مظفر بقایی سناتور کرمانی الاصل را از سویی به انگلوفیل بودن او(طرفداری اش ازسیاست های انگلستان) نسبت داده اند و از سوی دیگر به قدرت طلبی شخصی وی.از آنجا که او هیچگاه محبوبیت عمومی پیدا نکرد همواره با "نقش مخالف" خود را ارضاء می کرد.تیم بقایی(حزب زحمتکشان) و حزب توده دو جریان سیاسی بودند که بیش از همه ی جریان های داخلی دولت ملی دکتر مصدق را تحت فشار قرار دادند.
تاریخ نگاران مواجب بگیر که کودتای 28مرداد 1332 را «کودتای آمریکایی» می نامند فراموش کرده اند که دولت اتحاد جماهیر شوروی با پس ندادن ذخایر ارزی ایران که به امانت به او سپرده شده بود و با امرکردن به حزب توده به کارشکنی مداوم علیه دولت دکتر مصدق جهت وادارکردن او به دادن امتیاز نفتی به روس ها تا چه حد در سقوط دکتر مصدق نقش بازی کرد.آنها نمی گویند که «فدائیان اسلام»-گروه تروریستی  نواب صفوی-که سهم مورد انتظار خود را در قدرت نگرفته بود دکتر حسین فاطمی را مورد ترور قرار داد.
و فراموش می کنند که بحران سازی های سیاسی دکتر مظفر بقایی را در سقوط دکتر مصدق مورد توجه قرار دهند.وبالاخره سهم قطعی آیت الله کاشانی را که پشت مصدق را خالی کرد و بلافاصله پس از کودتای 28مرداد32 بازگشت شاه به قدرت را تبریک گفت از خاطر برده اند.
درهر حال،دکتر بقایی پایه گذار جریان فکری ای شد که مصدق را تخریب می کرد و طرفداران مصدق را تحمل نمی کرد.این جریان پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دو قلمرو تداوم یافت:
1-در قلمرو فکری،احمد فردید شبه فیلسوفی که درس خود را در اروپا ناتمام گذاشته بود بلافاصله پس از انقلاب به تاسیس«مکتب فردید» همت گماشت.او با استفاده از«سفسطه» و ادعای الهام گرفتن از مکتب فلسفی «پدیدارشناسی»آلمانی(هگل،هایدگر،هوسرل) به مبارزه ی فکری با اندیشه ی مدرنیته(عقل گرایی،عرفی گرایی،عینیت گرایی) همت گماشت و جزو تئوریسین هایی بود که تلاش کرد برای «ولایت فقیه» مشروعیت فلسفی دست و پا کند.
گرچه احمد فردید حتی توان مکتوب کردن آرا و نظرات خود را نداشت با جمع کردن بسیاری از دست اندرکاران فرهنگی و سیاسی جامعه درمحفل خود پایه گذار بدعت «عقل گریزی و عقل ستیزی» در نظام جمهوری اسلامی شد.
2-در قلمرو سیاسی نیز سید حسن آیت(نماینده ی مجلس که سناریوی زندگیش با تروری که آمران آن معلوم نشدند به پایان رسید) دنباله روی مظفر بقایی شد.او هر نوع اعتدال گرایی و عقل مداری را در عرصه ی  سیاست نشانه ی سازشکاری می دانست و با هر جریان سیاسی مدافع مصدق کینه ای آشکار داشت.
جریان مصدق ستیزی به حذف«جنبش ملی» و «نهضت آزادی» از عرصه ی سیاست کمر بربست و نقش مهمی در گنجاندن «ولایت فقیه» در قانون اساسی داشت.«نهضت آزادی» را که پایه گذارانی چون شهید رجایی،شهید چمران،مرحوم طالقانی ومرحوم بازرگان داشت به «غربزدگی» متهم کردند و از عبدالحمید دیالمه گرفته تا علی اکبر محتشمی پور هر یک به نوعی آن را مورد حمله قرار دادند.روزگاری پیش آمد که نخبگان و پیش کسوتان مبارزه ی مدنی با رژیم پهلوی یکی یکی طرد و حذف شدند و صحنه ی  سیاست به شاگردان فکری فردید و تابعان سیاسی حسن آیت سپرده شد.این جریان عقل ستیزی چنان قوت گرفت که حتی افراد معروف به عقلانیت چون هاشمی رفسنجانی و مرحوم دکتر بهشتی را نیز گرفتار خود ساخت.
ماجراهایی چون«ولایت مطلقه» و «ذوب درولایت» از دستپخت های جریان فردیداند و جریان های «جمهوری زدایی» محصول کار امثال سید حسن آیت،عبدالحمید دیالمه و علی اکبر محتشمی پور.
نتیجه ی چنین ماجراها و جریان هایی،خلق پدیده هایی چون حسین شریعتمداری و محمود احمدی نژادند.کسانی که دانسته یا ندانسته درمقابل میراث بزرگ بشری(عقلانیت،دموکراسی و لیبرالیسم) ایستاده اند.
با مطالعه ی نشریاتی که هسته های فرهنگی سیاسی وابسته به حکومت منتشر می کنند به این نتیجه رسیده ام که سنت فکری «بقایی-فردید-آیت» برجسته ترین ویژگی اتاق فکر حکومت است.فراموش نکنیم که فاشیسم در اروپا (موسیلینی در ایتالیا-هیتلر در آلمان-فرانکو در اسپانیا) محصول همین جریان فکری(ضدیت با لیبرال دموکراسی و عقلانیت) بود.بنابراین جای تعجب نیست که این سنت فکری در ایران نیز زمینه ساز فاشیسم حکومتی شد.

فاشیسم چیست ؟

در فرهنگ علوم سیاسی فاشیسم  (Fascism)  جریانی سیاسی است که با ویژگیهای زیر تعریف می گردد: 
1-ضدیت با لیبرالیسم (عدم احترام به آزادی های فردی)
2-ضدیت با سوسیالیسم(ضدیت با نظام شورایی،سندیکاهای کارگری و تمرکز زدایی)                                                                           
3-اعتقاد به ضروری بودن دائمی جنگ(میلیتاریسم)
4-پرستش رهبر،پیشوا(توتم)
5-نظام تک حزبی
6-فرهنگ دولتی(اشغال عرصه ی فرهنگ توسط دولت)
7-ملی گرایی افراطی(شوونیسم)
8-عوام فریبی(پوپولیسم)
همان طور که مشخص می گردد نظام فعلی حاکم در ایران تمام ملاک های فاشیسم را برآورده می سازد!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

مشروعیت ولایت فقیه

«خنده دار است:او از همه ی حیله های حقیر فرماندهی استفاده می کند،اما فرماندهی اش وجود خارجی ندارد.و او از این نکته غافل است.»
                                            روبر مرل-کتاب جزیره-انتشارات نیلوفر

1-تمام کسانی که وقتی را صرف مطالعه ی آرای فقهی در زمینه ی حکومت کرده باشند  نیک  می دانند که مساله ی ولایت فقیه یک موضوع مورد اختلاف فقهی است.گستره ی نظریات در این زمینه آنچنان وسیع است که نمی توان کسی را به صرف قبول یا رد آن به «بی دینی» متهم کرد.
از اینرو سخنان آخوندهای درباری که ولایت فقیه را «ضروری دین» می دانند و عدم قبول آن را مساوی ارتداد و الحاد می شمرند هیچ توجیه فقهی ندارد.
                                                  
 
در این زمینه می توانید کتاب «نظریه های حکومت در فقه شیعه» از محسن کدیور و مقاله ی هادی قابل در کتاب«دیدگاه های آخوند خراسانی» را مطالعه کنید.
2-حدود اختیارات ولی فقیه در فقه شیعه نه تنها در بین فقها مورد اختلاف است که حتی نظر یک فقیه نیز در طول زمان تغییر کرده است.
مثلا آیت الله خمینی در کتاب ولایت فقیه یا حکومت اسلامی خود که نزدیک به دو دهه قبل از پیروزی انقلاب نوشته بود مهم ترین نقش ولی فقیه را «اجرای حدود شرعی»(شامل گردن زدن،قطع دست،سنگسار و شلاق زدن) و «جمع آوری و هزینه ی وجوهات شرعی» ذکر می کند.در این کتاب هیچ ردپایی از «حکم حکومتی» ولی فقیه نمی بینید.در حالی که همین فقیه حدود یک دهه پس از پیروزی انقلاب حکم ولی فقیه را حتی در احکام اولیه(نماز-روزه-حج و...) نیز نافذ می داند مثلا ولی فقیه می تواند به دلایل «حکومتی» مردم را از به جا آوردن حج منع کند.
3-بنابراین مشروعیت ولایت فقیه از باب استحکام فقهی آن نیست بلکه بر مبنای رایی که مردم ایران( آگاهانه یا ناآگاهانه) به قانون اساسی و بازنگری آن در سال های 1358 و 1368 دادند مبنای مشروعیت«ولایت فقیه» یک  «قرارداد اجتماعی» یا «میثاق مدنی» است.
اگر قانون اساسی مبنای مشروعیت ولی فقیه باشد طبیعی است که تجاوز فرد یا نهاد ولایت فقیه از محدوده ی قانونی وی را از مشروعیت ساقط می کند.
4-جدا از این که واژه هایی چون «ولایت مطلقه» و «ذوب در ولایت» هیچ جایگاهی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ندارند محدوده ی اختیارات تعین شده برای رهبر نیز بسیار متفاوت با رفتار عملی علی خامنه ای است.
به برخی رفتارهای فراقانونی وی اشاره می کنم :
الف-تایید صحت انتخابات ریاست جمهوری 1388و رد فرض تقلب،پیش از تایید شورای نگهبان و رسیدگی به شکایات!
ب-دخالت در اختیار قانونی ریاست جمهوردرتعیین وزرا و حتی معاون رئیس جمهور!
ج-ارسال پیام برای نمایندگان مجلس و صدور دستور(حکم حکومتی!) برای دادن رای اعتماد به وزیران پیشنهادی احمدی نژاد
د-شکستن رای مجلس مبنی بر قانونی بودن وقف دانشگاه آزاد اسلامی و واگذاری تصمیم گیری دراین زمینه به رئیس قوه ی قضائیه که نافی اصل استقلال قواست!
در هیچ جای قانون اساسی قوه ی قضائیه نمی تواند قوانین تصویبی مجلس شورای اسلامی را فسخ نماید !
ه-دادن فرصت فراقانونی به احمدی نژاد برای بدون وزیر گذاشتن وزارت اقتصاد و دارایی علیرغم اتمام فرصت قانونی در سال 1387.
5-در قانون اساسی مصوب 1358یکی از شرایط لازم برای احراز مقام رهبری به صراحت «مرجعیت» ذکر شده بود(اصل یکصد ونهم).بازنگری قانون اساسی که در آن شرط مرجعیت ازشرایط رهبر حذف شده بود در مرداد ماه 1368 تصویب و ابلاغ شد.در حالی که انتخاب علی خامنه ای به مقام رهبری در خرداد ماه 1368 صورت گرفت!
بنابراین علی خامنه ای در زمانی  که هنوز مرجعیت وی را هیچ نهادی تایید  نکرده بود و طبق قانون اساسی مرجعیت از شرایط رهبری بود به این مقام رسید.نتیجه این که وی به صورت غیرقانونی به این مقام رسیده است!
نتیجه گیری :
رهبری که انتخابش برخلاف قانون اساسی بوده و رفتارش نیز بر خلاف قانون اساسی است چگونه می تواند از قانون اساسی مشروعیت  خود را کسب کند؟!

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

ولایت فقیه و «برادران کارامازوف»!

امروز «برادران کارامازوف» داستایوسکی را تمام کردم ، پس از ماهها! طولانی شدن خواندن این کتاب به سبب زیاد بودن صفحات آن نبود بلکه به سبب سکوتی بود که لابلای  فصل ها لازم داشتم تا هر فصل هضم شود ونوبت به «بلع» فصل بعدی برسد.
یکی از فرازهای این کتاب ماجرای «مفتش اعظم» بود ، همان ولی فقیه،که مسیح را به سیاهچال می فرستد و او را دوباره پس از هزار و اندی سال به اعدام محکوم می کند چراکه از نظر او نظم نوین مذهبی که او بنا کرده  است از پیام مسیح نجات دهنده تر است !
همین داستان در جریان انقلاب 1357 و برپایی «جمهوری اسلامی» مشاهده می شود. با این که پیامبر پس از فتح مکه،عفو عمومی صادر کرد و ازانتقام گیری و محاکمه و مجازات دشمنان دیروز و شکست خوردگان امروز امتناع کرد،پایه گذار جمهوری اسلامی و اولین ولی فقیه به راحتی قتل و اعدام انقلابی سران ارتش و سرکردگان رژیم شکست خورده را تایید کرد و اینچنین شد که خشونت که ابتدا نصیب سران ارتش و ساواک شده بود در نهایت نزدیک ترین همراهان آیت الله (همچون صادق قطب زاده) را نیز بی بهره نگذاشت و توهین و تخفیف مراجع تقلید (آیت الله العظمی سید کاظم شریعتمداری و آیت الله العظمی حسینعلی منتظری) نیز مجاز و مباح شد .
گرچه امام اول شیعیان هیچگاه حاضر به ورود به باندبازی های تاکتیکی سیاسی و فدا کردن ارزش های اخلاقی برای رسیدن به پیروزی سیاسی-نظامی نشد ، علی خامنه ای که به زعم خود بر مسند جانشینی امامان شیعه تکیه زده است بر مبنای اصول ماکیاولیسم ( هم خشونت و هم فریبکاری برای شهریار مباح است ) و استالینی ( هدف وسیله را توجیه می کند) حکومت می کند .
به نظر می رسد ماجرا،همان قصه ی مفتش اعظم (فرمانروای روحانی داستایوسکی) است که به مسیح می گفت اگر روش تو درست بود به جای رفتن  به فراز صلیب ، بر فراز تخت پادشاهی یهود می نشستی !
روح الله خمینی و علی خامنه ای نیز گویی همچون «مفتش اعظم» بر این باورند که الگوی حکومتی آنان کارآمدتر از پیامبر اسلام و امام اول شیعیان است . آنان تصمیم گرفته اند به جای الگوی علی و فرزندان او ، از الگوی حاکمان بنی امیه و بنی عباس پیروی کنند و با "روش" امویان و عباسیان"منش"علویان را تبلیغ کنند !
به قول«صالح حسینی»مترجم کتاب «برادران کارامازوف» :
«در حقیقت مفتش اعظم نمایانگر زیانبارترین شکل بی نظمی مذهبی است ، صورتی از مسیحیت که سعی در فریب انسان داشته است ، درست همانگونه که شیطان کوشید تا عیسی را دربیابان فریب دهد . با سیطره ی بی نظمی مذهبی تمامی کارها مجازتلقی می شود و این است که بی نظمی اخلاقی هم پیش می آید . »
رابطه ی آشکار حاکمیت امروز ایران با «مفتش اعظم» باعث شده که «داریوش مهرجویی» نام کتابی را که درباره ی «توتالیتاریسم» نوشته است «مفتش بزرگ و روشنفکران رذل» بگذارد ،مناسب ترین نام جایگزین برای «ولی فقیه و پیروان او! ».این کتاب را نشر هرمس منشر کرده است .

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

خاتمی : خروشچف یا گورباچف ؟

وقتی در دوم خرداد 1376 علیرغم تلاش همه جانبه ی تمامیت طلبان از نهادهای نظامی-امنیتی و صدا وسیما گرفته تا روحانیت حکومتی ، کاندیدای مورد نظر رهبر یعنی علی اکبر ناطق نوری نتوانست رای آورد و سید محمد خاتمی با بیش از 20میلیون رای رئیس جمهور ایران شد ، سرمقاله نویس روزنامه ی کیهان او را به گورباچف تشبیه کرد چرا که خاتمی نیز همچون گورباچف – آخرین صدر هیات رئیسه ی اتحاد جماهیر شوروی – با شعاراصلاحات به میدان آمد .
میخائیل گورباچف بلافاصله پس از به قدرت رسیدن تلاش کرد شوروی را به سوی اصلاحات اقتصادی و سیاسی (پروستاریکا و گلاسنوست ) پیش ببرد اما نزدیک به هفتاد سال حکومت ایدئولوژیک با چاشنی انحصار طلبی (توتالیتاریسم) ، سرکوب(فاشیسم) و نظامی گری(میلیتاریسم) چنان نظام خشک و غیر قابل انعطافی ساخته بود که تا گورباچف دست به ترکیب آن زد به جای خم شدن فروشکست ! و اینچنین بود که منتخب حزب کمونیست شوروی آخرین میخ را به تابوت کمونیسم دولتی (لنینیسم) کوبید !
سرمقاله نویس روزنامه ی کیهان با تشبیه سید محمد خاتمی به میخائیل گورباچف میخواست به همفکران خود هشدار دهد که اگر بگذارید اصلاحات خاتمی شروع شود این نظام نیز به سرنوشت نظام شوروی دچار خواهد شد.
سید محمد خاتمی خواهان چارچوب شکنی نبود . او اصلاحات را در چارچوب قانون می خواست . خاتمی طالب آن بود که قانون شوراها پس از 20سال توقف اجرا شود و تصمیم گیری ها به جای جریان سنتی از بالا به پایین- که از زمان حکومت سلطنتی به ارث برده بودیم- جریان مشارکتی و مردمی (از پایین به بالا) پیدا کنند .
خاتمی بر اساس قانون اساسی و به عنوان حافظ قانون اساسی تخلفات نهادهایی همچون قوه ی قضائیه را تذکر می داد و خواهان محدود شدن اختیارات فراقانونی نهادهای نظامی-امنیتی بود .
تیم خاتمی تلاش کرد بازداشتگاههای خصوصی تعطیل شوند ، قتل های زنجیره ای پیگیری گردند و فعالیت های اقتصادی نهادهای زیر نظر رهبری همچون سپاه پاسداران ، آستان قدس رضوی ، بنیاد شهید ، بنیاد 15 خرداد ، موسسه امام خمینی(مصباح یزدی) و ... در نظام شفاف اقتصادی و مالیاتی صورت گیرند.
خاتمی هیچگاه در اندیشه ی درهم شکستن چارچوب های جمهوری اسلامی نبود . لذا درهمان روزهایی که روزنامه ی کیهان خاتمی را به گورباچف تشبیه می کرد ، دکتر ابراهیم یزدی ، دبیر کل نهضت آزادی ، اشتباه روزنامه ی کیهان را تصحیح کرد و اظهار داشت که خاتمی نقشی شبیه به  خروشچف در تاریخ ایران ایفا می کند . خروشچف چند دهه قبل از گورباچف رهبری اتحاد جماهیر شوروی را به دست گرفت . خروشچف نیز طالب اصلاحات بود . او بود که جنایات استالین را برملا کرد و فضای نسبی آزادی بیان را برقرار کرد . اصلاحات خروشچف نه تنها باعث ورشکستگی اتحاد شوروی نشد که درصورت تداوم می توانست انحراف جریان لنینیسم-استالینیسم را تصحیح کند و نمایی جدید و مردم سالارانه از اقتصاد مشارکتی(سوسیالیسم) بیافریند .
اما پس از خروشچف به جای دنبال شدن حرکت اصلاحی او ، اتحاد شوروی وارد یک جریان ارتجاعی شد و لئونید برژنف دوباره به همان حکومت استالینیستی جان داد و چنین شد که حکومت شوروی چنان خشک  و انعطاف ناپذیر رشد کرد که هنگامی که گورباچف پس از برژنف ، آندروپف و چرنینکو به قدرت رسید و دوباره برای اصلاحات خیز برداشت شوروی فروپاشید !
دکتر ابراهیم یزدی با تشبیه خاتمی به خروشچف به مخالفان اصلاحات یادآوری کرد که اگر امروز در جریان اصلاحات همراه نشوند روزی فرا خواهد رسید که نظام جمهوری اسلامی هم ، همچون نظام کمونیستی شوروی چنان غیرقابل اصلاح خواهد شد که چاره ای به جز دفن آن در گورستان تاریخ باقی نخواهد ماند .
دیدیم که نشنیدند و با همه ی ابزارها مانع اصلاحات شدند و پس از خاتمی   نیز جریان ارتجاعی برژنفی حاکم شد تا تجربه ی سقوط حکومت های تمامیت خواه ایدئولوژیک یک بار دیگر تکرار گردد .

پشت چهره ی خشونت

خانم «اوریانا فالاچی» -خبرنگار ایتالیایی- در کتاب «زندگی جنگ و دیگرهیچ» چند ملاقات خود را با رئیس پلیس سایگون در زمان جنگ ویتنام شرح می دهد .
این مرد کسی بود که در میدان اصلی سایگون ، در ملاء عام و در جلوی دوربین خبرنگاران با دست خود یک «ویت کنگ» را اعدام کرد و نماد خشونت دولتی در جهان شد.
«اوریانا فالاچی» با کمال تعجب او را می بیند که در خانه اش گل پرورش می دهد ، شعرمی خواند و نگاه های رومانتیکی به اوریانا دارد !
رئیس پلیس سایگون تنها دیکتاتور خون ریزی نبود که با هنر و لطافت و زیبایی انس داشت :
- آدولف هیتلر، آتش افروز نازی که میلیون ها نفر را در آتش جنگ جهانی دوم سوزاند نقاشی های لطیف و زیبایی می کشید و چه بسا اگر به دنیای سیاست وارد نمی شد امروز نام او در کنار ون گوک،رامبراند و سالوادور دالی می نشست !
- سرپاس مختاری، رئیس نظمیه ی رضا شاه که نام او لرزه بر اندام ها می افکند موسیقیدان برجسته ای بود و در نواختن ویولن کم نظیر بود !
- آیت الله خمینی که در سال 1367 دستور اعدام بدون محاکمه ی صدها زندانی را صادر کرد صاحب ده ها بیت غزل و رباعی و مسدس است . گرچه فاصله ی بسیار زیاد ادبیات گفتاری او با ادبیات نوشتاری منسوب به او اصالت و انتساب این اشعار را به طور جدی زیر سوال می برد!
- کیم جونگ ایل ، دیکتاتور خودبزرگ بین کره ی شمالی ، عاشق سینماست. در رشته ی سینما تحصیل کرده است و تمام وقت آزاد خود را صرف تماشای فیلم و نیز فیلم سازی می کند !
- علی خامنه ای دلبسته ی رمان های بلند و اشعار مدیحه سرایان است و میل عجیبی به این که این دلبستگی ها را به دیگران اعلام کند شاید به این خاطر که این دلبستگی ها او را در میان قشر حوزوی «خاص» می کند !
براستی که پشت چهره ی خشن و خون ریز دیکتاتور ها هنوزجانوری انسانی و لطیف نفس نفس می زند و تا آخرین لحظه از جان گرفتن ناامید نمی شود .
«رومن پولانسکی» کارگردان لهستانی تبار در فیلم سینمایی «دوشیزه و مرگ»به شخصیت یک شکنجه گر نگاه می اندازد که در عین خشونت و بی پروایی ، دلبسته ی سمفونی های «شوبرت» و نوشته های «نیچه» است !
می توان آیا انتظار داشت که روزی دیکتاتوری خون ریز پیش از این که همچون «چائوشسکو» و «صدام» در مقابل جوخه ی اعدام قرار گیرد اظهار ندامت کند و از ملت طلب بخشش نماید ؟!
محمدرضا شاه پهلوی ثابت کرد که چنین چیزی ممکن است . او کشتار را متوقف کرد و «صدای انقلاب ملت» را شنید و به تبعیدی خودخواسته رفت .
شاید تاکنون کمتر انصاف داشته ایم که به زیبایی چنین الگویی اعتراف کنیم.    

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

تفکر ایدئولوژیک : خاستگاه نبرد دائمی

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه   چون ندیدند حقیقت،ره افسانه زدند
بهار 1360 میزگردی از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش می شد که در آن سخنگویان ایدئولوژی اسلامی با سخنگویان ایدئولوژی مارکسیسم به مناظره می پرداختند .
در سمت چپ تصویر فرخ نگهبان (به عنوان سخنگوی  چریک های فدایی خلق-اکثریت) و احسان طبری (به نمایندگی از حزب توده) نشسته بودند . سایر گروه های مارکسیست همچون چریک های فدایی خلق-اقلیت و پیکارو حتی گروه های شبه مارکسیست (سازمان مجاهدین خلق) تا آن زمان تار و مار شده بودند و این دو گروه تنها بازماندگان مارکسیست ها بودند که پذیرفته بودند در چارچوب قواعد جمهوری اسلامی فعالیت کنند .
اما در سمت راست تصویر و به عنوان سخنگویان ایدئولوژی اسلامی چه کسانی می نشستند ؟ گاهی دکتر عبدالکریم سروش همراه با مرحوم دکتر محمد حسینی بهشتی می نشست و گاهی دکتر سروش همراه با محمد تقی مصباح یزدی که این روزها با عنوان آیت الله مصباح یزدی شناخته می شود می نشست .
تفکر ایدئولوژیک تاب تحمل اندیشه ی متفاوت را ندارد . چندی نگذشت که بازماندگان مارکسیست های ایران نیز توسط معتقدان به ایدئولوژی اسلامی تار و مار شدند و «مسلمان ها» تنها ماندند .
بلافاصله ، نبرد میان مسلمان ها شروع شد .
آیت الله خمینی ، همفکران خود را پیروان «اسلام ناب محمدی» نامید و دگراندیشان را پیروان «اسلام آمریکایی» !
کسانی که آیت الله خمینی، پیروان اسلام آمریکایی خواند تحصیلکردگان آمریکا و اروپا همچون دکتر ابراهیم یزدی و مهندس مهدی بازرگان نبودند . این افراد را پیشتر از این ، پیروان آیت الله با برچسب «لیبرال» ،«سازشکار» و «غربزده» ازصحنه ی سیاسی اجتماعی بیرون کرده بودند.آیت الله ، برچسب «اسلام آمریکایی» را خطاب به کسانی همچون «آیت الله مهدوی کنی» و «آیت الله آذری قمی» به کار می برد .
آیت الله خمینی از تمرکز تصمیم گیری ها در دولت  حمایت می کرد و به نوعی جامعه را به سمت سوسیالیسم پیش می برد . او نسبت به نمایندگان مجلس دوم که وزیر خارجه ی وقت (دکتر ولایتی) را به سبب دعوت از یک دیکتاتور بد نام (چائوشسکو،که بلافاصله پس از بازگشت از ایران در کشورش سرنگون و اعدام شد )استیضاح کرده بودند، به شدت خشم گرفت و آنها را «سخنگوی رادیو اسرائیل» نامید و چنین شد که امضا کنندگان نامه ی استیضاح از فضای سیاسی کشور حذف شدند !
پیروان اسلام ناب محمدی امثال مهدی کروبی،موسوی خوئینی هاو علی اکبر محتشمی پور بودند که به اشاره ی آیت الله خمینی مجلس سوم را به اشغال خود درآوردند و پیروان «اسلام آمریکایی» را منزوی کردند ! آن روزها این افراد خود را «خط امامی» می نامیدند .
جنگ قدرت که در عرصه ی سیاسی به صورت دست به دست شدن مجلس و دولت بین راست ها (اسلام آمریکاییها!) و چپ ها(اسلام ناب محمدی ها!) و گاهی خط میانه (خامنه ای و هاشمی رفسنجانی) تظاهر می یافت در نهایت به نقطه ای رسید که چپ ها سر از زندان درآوردند . همان معامله ای که زمانی با مارکسیست ها و زمانی دیگر با لیبرال ها شده بود در جریان کودتای سال 1388 با «خط امامی ها» شد !
در عرصه ی فکری نیز وضع به همین منوال است . دکتر سروش که زمانی سخنگوی ایدئولوژی اسلامی بود اکنون از نگاه مصباح یزدی مرتد است و اندیشه های او را امثال آیت الله جعفر سبحانی و آیت الله ناصر مکارم شیرازی ملحدانه می دانند و او را دعوت به توبه می کنند !
در این ماجرا نه آیت الله خمینی مقصر است نه مصباح یزدی . اشکال کار  در تفکر ایدئولوژیک است که چنان با «پرستش قدرت» عجین است که هیچگاه نمی تواند از نبرد فارغ شود و به تعامل و سازندگی بپردازد.    
به قول«اریک فروم»-روانکاوی که نگاه اجتماعی-سیاسی داشت- پیروان تفکر ایدئولوژیک از «تاناتو»(غریزه ی مرگ) انرژی می گیرند ، نه از «لیبیدو» (غریزه ی زندگی) . ایشان در جامعه ی بدون خشونت به سرعت رنگ می بازند و محو می شوند به همین دلیل از کوفتن بر طبل جنگ و دمیدن در شیپور حمله دست برنمی دارند .

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

جشن سوال برانگیز

در حالی که رسانه های حکومتی در ایران به مناسبت شکست «دموکرات
ها» در انتخابات کنگره آمريکا جشن و شادي بر پا کرده اند ، اين سئوال
برايم مطرح مي شود که "نحوه تحليل اطلاعات در ذهن حاکمان
جمهوري اسلامي چگونه است ؟"
در حالي که سقوط شاه و پيروزي انقلاب 1357 مديون حضور
دموکرات ها در کاخ سفيد بود، در حالي که "اوباما" از ابتداي حضور در
کاخ سفيد دست گفتگو و دوستي به سمت مسلمانان جهان به طور عام و
جمهوري اسلامي به طور خاص دراز کرده است چرا بايد حاکمان
جمهوري اسلامي از پيروزي "جمهوري خواهان" که تصميم گيرنده جنگ
خليج فارس ، سقوط هواپيماي مسافربري ايراني ، حمله به عراق و
افغانستان و تهديد نظامي جدي ايران بودند اظهار مسرﱠت نمايند ؟!
در اين مقاله در جستجوي يافتن پاسخ به اين سئوال هستم .

فرضيه اول : بازي رواني با هدف داخلی
فرضيه اول من اين است که حاکمان جمهوري اسلامي مخاطب رسانه اي
خود را افرادي عامي، نادان و فاقد تحليل  مي دانند. از نظر حکومت،
سرمايه گذاري بر روي نخبگان بي فايده است چرا که سوء مديريت و عدم
مشروعيت حکومت چيزي نيست که بتوان آن را از نخبگان پنهان کرد بنا
بر اين بقاي حکومت در گرو تکيه بر عوام و سرکوب نخبگان است. از
آنجا که عوام فاقد اطلاعات و تحليل اند فرق بين "دموکرات ها" و
"جمهوري خواهان" را نمي دانند. از نظر آنان "آمريکا" يک فرد ظالم و
تبهکار است که هر اتفاقي که  رسانه حکومتي آن را ضربه به اين تبهکار
تلقي کند ( از طوفان کاترينا گرفته تا لکه نفتي خليج مکزيک و بالاخره
شکست دموکرات ها در انتخابات کنگره ) لزوما  به معني پيروزي اسلام
ناب محمدي مي باشد !
آيا رويکرد طراحان اين بازي موفق خواهد بود؟ بستگي دارد به اين که
چند درصد از مردم ايران را بتوان در طبقه فاقد تحليل قرار داد. به نظر
مي رسد ارزيابي حکومت اين است که اکثريت مردم در اين طبقه قرار
دارند در حالي که من فکر ميکنم ما هيچ آمار عيني و قابل اتکايي نداريم
که چنين پيش فرضي را اثبات کند . به دلايل تاريخي و فرهنگي مردم
ايران به راحتي تن به ارزيابي شدن نمي دهند و انگيزه هاي پيچيده اي
دارند که نمي توان به سادگي از روي  رفتار آنان به انديشه اشان پي برد.
شايد همان کساني که حکومت از حاشيه شهر سوار بر اتوبوس مي کند و
به تصور خود تنها با هزينه کردن "سانديس" فضاي اطراف دانشگاه تهران
را در هنگام خطبه خواندن رهبر نظام پر مي کند، در هنگام بروز اولين
شواهد از کم شدن اقتدار حکومت به مراکز نظامي و انتظامي حمله کنند و
نظاميان را خلع سلاح نمايند يا پمپ بنزين ها را به آتش بکشند !

فرضيه دوم : بازي رواني با هدف خارجي 
تيم احمدي نژاد عموما" دانش آموختگان دوره هاي اطلاعاتي – ا منيتي
اند. اغلب آنها سابقه سالها فعاليت در زمينه هايي همچون جاسوسي،
بازجويي  و جنگ رواني در کارنامه خود دارند. نگاه اين گروه در عرصه
روابط بين المللي اصولا نگاه ديپلماتيک نيست بلکه نگاه عمليات جاسوسي
و ضد جاسوسي است. اين تيم تلاش دارد با تغيير دادن دائمي روش و حتي
منش خود " دشمن " را غافلگير نمايد. در نتيجه اغلب دست به تاکتيک
هايي مي زند که کاملا غير عقلاني مي نمايد چرا که هدف شماره يک اين
تيم در عرصه سياست خارجي " غافلگير کردن رقيب" است. در واقع اين
تيم به دليل ضعف در بازي بين المللي سعي در به هم ريختن قواعد بازي
دارد آن گونه که در فضايي فاقد قاعده، تصادف و احتمال به ياري اش بيايد
و نابرابري قدرت و توان اقتصادي، نظامي و ديپلماتيک را بي اثر سازد.
قطعا" درکوتاه مدت اين تاکتيک مي تواند کمک کننده باشد و منجربه به
دست آوردن کارت امتيازهايي شود ولي در دراز مدت اين روش قدرت اثر
خود را از دست مي دهد چرا که "بي قاعده بودن " خود تبديل به يک
قاعده مي شود که بازيگر طرف مقابل به سرعت آن را حدس مي زند.

فرضيه سوم : تيم احمدي نژاد دست نشانده صهيونيسم بين المللي است
اگر دو فرضيه اول و دوم نادرست باشند فرضيه سوم قوت پيدا ميکند .
عملکرد احمدي نژاد گرچه در ظاهر قضيه مخالفت با صهيونيسم بين
المللي بوده ولي عملا در اين 6-5 سال بيشترين نفع را براي اسرائيل و
لابي صهيونيسم در آمريکا داشته است. اگر اصلاح طلبان بر سرقدرت مي
ماندند و با کارشکني رهبر و نهادهاي تحت امر او مواجه نمي شدند، روي
کار آمدن اوباما به سرعت منجر به بازسازي رابطه ايران با آمريکا می
شد و نتيجه طبيعي آن انزواي بين المللي اسرائيل و قدرت گرفتن ايران در
منطقه مي شد.
اما تیم «تنش آفرین» احمدی نژاد با مطرح کردن ایران به عنوان  کانون
خطر براي جهان، افکار عمومي را از جنايات صهيونيست ها و
استراتژي امپرياليستي نو محافظه کاران آمريکا چنان منحرف کرد که
آمريکا داعيه دار صلح جهاني شود.  همان طور که "طالبان" و "القاعده"
به عنوان عروسک هاي ساخت آمريکا مطرح شده اند، "القاعده هسته اي
جمهوري اسلامي " نيز مي تواند يکي از برگ هاي بازي جهاني قدرت
باشد .

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

حکومت شیعی

همان گونه که در مقاله ی «سرزمین پاکان» نوشتم ایران تنها کشوری نیست که دارای «جمهوری اسلامی» است . پاکستان،سودان،موریتانی و افغانستان نیز مسمی به این نام هستند . اما حکومت ایران تنها حکومتی در جهان است که خود را «شیعی» می داند . در این مقاله در پی پاسخ به این سوالم که آیا در واقع این حکومت یک حکومت شیعی است ؟
در ابتدا باید توضیح دهیم که تفاوت بین مذهب شیعه ی جعفری با مذاهب اهل سنت نه تفاوت کلامی است و نه تفاوت فقهی .
هر کس با دقت و حوصله تاریخ اسلام را مطالعه کند به این نتیجه خواهد رسید که تفاوت شیعیان با اهل سنت اصولا بر سر «ساختار حکومت پس از پیامبر» است که می توان آن را یک اختلاف نظر سیاسی دانست .
شیعیان معتقدند که حکومت حق کسی است که دارای «عصمت» باشد ومرتکب گناه و خطا نگردد و ازآنجا که تنها خداوند می داند چه کسی دارای چنین ویژگی نادری است بنابراین تعیین حاکم جامعه پس از پیامبر اسلام نیز لازم است از طریق وحی صورت گیرد و جانشین و جانشینان بعدی پیامبر توسط شخص پیامبر و بر اساس وحی معرفی گردند .
اما اهل سنت پذبرفتند که پس از پیامبر ، ریش سفیدان قوم دور هم جمع شوند و بر اساس مصلحت اندیشی و شورا جانشین پیامبر را تعیین کنند. آنها همچنین قبول کردند که هرکس بر مبنای چنین مکانیزمی انتخاب گردد مصداق آیه ی «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم» است و اطاعت از او بر آحاد مومنان فرض است .
اما شیعیان تنها مصداق این آیه را ائمه ی معصوم دانستند (احادیثی مکرر در کتب معتبر شیعی همچون اصول کافی ذکر شده که تنها مصداق این آیه را دوازده امام شیعه می داند)
حال به مکانیزم حکومت در نظام به اصطلاح جمهوری اسلامی نگاه کنید :
جمعی از ریش سفیدان به نام مجلس خبرگان دورهم جمع می شوند و با مکانیزمی شبیه «سقیفه ی بنی ساعده» فردی را از بین خودشان به عنوان «امیرالمومنین!» انتخاب می کنند که حرف او«فصل الخطاب» است و نقد او عملا غیرممکن و این فرد که تا پیش از این رای گیری همچون دیگرریش سفیدان آن مجلس به حساب می آمد بلافاصله تبدیل به «ولی امر»  می گردد و اطاعت از او واجب می شود و مخالفت با او  حکم الحاد و ارتداد  دریافت می کند !
حال قضاوت کنید : این حکومت حتی در ادعای شیعی بودن خود نیز متقلب است ! 

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

املت استالین

از استالین پرسیدند که چگونه می تواند دستور کشتار هزاران نفر را صادرکند ، پاسخ او این بود :«برای طبخ املت باید تخم مرغ ها شکسته شوند !»
این رویکرد که به «استالینیزم» معروف شد و شاید اولین بار «نیکولای ماکیاولی»جسارت کرد که رسما آن را در کتاب «شهریار» خود مکتوب کند قرن هاست که پایه ی اندیشه ی قدرت مداران تاریخ را تشکیل می دهد .
«جورج اورول» در کتاب ارزشمند 1984 این «مذهب قدرت» را به زیبایی تصویر کرده است : برای تغییر جهان ، قدرت لازم است پس برای به دست آوردن و حفظ قدرت همه چیز مجاز است زیرا تنها با قدرت می توان بهشت را به زمین آورد !
«آیت الله خمینی» در کتاب «ولایت فقیه» ذکر می کند که در پاسخ به کسی که به او گفته بود :«سیاست آلوده است ،حیف است شما درگیر سیاست شوید» پاسخ داده بود :«سیاست شماست که آلوده است ، ما به دنبال سیاست غیرآلوده ایم ». تعبیر رساتر این سخن همان است که از «سید حسن مدرس» نقل می شود : «سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست »
اما در عمل چه اتفاقی افتاد ؟
روحانیون نیز هنگامی که به جای «منبر وعظ» بر «بالکن قدرت» نشستند دست به کار طبخ «املت استالین» شدند چه در  قرون وسطی که کشیشان دستور قتل «جیوردانو برونو» و حبس خانگی «گالیله» و «مارکوپولو» را صادر کردند و چه در جمهوری اسلامی که فقها به قتل بی گناهانی چون پوینده ، مختاری ، میرعلایی و سعیدی سیرجانی فتوا دادند !
قرمزی املت استالین از سس گوجه فرنگی نیست ، ازخون بی گناهان است ...